تبليغاتX
بــــــــــوسه





































بــــــــــوسه

جایی واسه بیان خاطره هام چه شیرین و چه تلخ

از عیده ۹۰ شروع کردم واسه کنکور کاردانی به کارشناسی میخونم

بعضی روزا حس درس خوندن نیس

کاشکی کارشناسی یه ضرب قبول میشدم که باز واسه کنکور نخونم

داستانیه هاااااااااا

چند روزیه دارم اندیشه اسلامی میخونم رسیدم فصل سوم ۶ تا فصل داره

اینو بخونم باز بشینم زبان تخصصی بخونم از مدرسان شریف

البته نگید تبلیغات کردما

آخه مدرسان شریفم خوبه ولی به خود طرف بستگی داره و گرنه با منابع هم میشه نفر اول کنکور شد

من که نمیخوام نفر اول شم همون دانشگاه ملی گلستان قبول شم کافیه

حالا شما دوستان واسم دعا کنین

ممنون

امروز رفتم فیس بوک پیجمو باز کردم دیدم آقایی به نام وحید درخواست دوستی داده

اااااااااا دیدم فامیلمه ها بعد اجازه دادم و خلاصه این دوست عزیز یه وبلاگ واسه طایفمون زده بود و دیدم اوه چه قدر فامیلام اینجا هستنا

تا امروز فک نمیکردم این قدر همشهری و فامیل تو دنیای مجازی داشته باشم خلاصه خیلی خوشحال شدم به چند تا از فامیل ها وبلاگاشون سر زدم پیغام گذاشتم حالا ببینم جواب میدن ببینم شاید فامیل نزدیک باشیم

الانم که میخوام برم پیاده روی چند روزیه شروع کردم ماهیچه های پام گرفته باید برم تا عادت کنن

وگرنه اگه نرم باز روز از نو روزی از نو تنبلی شروع میشه

خلاصه ختم کلام بگم که واسم دعا کنید دانشگاه قبول بشم خیلی میخوامتون با اجازه

به قول این برنامه کودکا: دست علی یارتون    فردا میایم پیشتون

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:54 توسط حمید|


۸۹/۹/۷

یکشنبه

ساعتای ۹ بود که از خواب پاشدم

دیدم موهام چه ویز ویزی شده

خواستم برم حموم سشوارم خراب بود این دوشاخ لعنتیش همش قطع و وصل میشد

شانص که ندارم خواستم با ماشین برم الکتریکی سهمیه سوختمون تموم شده بود بنزین ۴۰۰ میزدیم

این که خوبه حالا کیه که ۸۰۰ تومنی بده

واااااااااای

بگذریم

خلاصه با این سورن سفید که اسمشم ملوسکه فلشمو وصل کردم به ضبط و اسکوتر آهنگ آدلانته رو همش میزارم گوش میکردم و راه افتادم

تا این که یادم اومد دیشب از هامون رفاه عسل و مربای توت فرنگی یک نفره خریده بودم مزشون یه جوری بود بردم که اونارم عوض کنم

خلاصه اول رفتم فروشگاه مرده میگه ایناهاش اینم تاریخ انقضاش

اینقد گیج بودم که تاریخشو ندیده بودم خلاصه اول صبحی ضایع شدم و رفتم الکتریکی که سشوارمو درست کنم

الکتریکی شباهنگ شاگرد مغازه بود عجب پسر گلی بود واقعا ته معرفت و اخلاق بود

پول ازم نگرفت

نه واسه اینکه پول نگرفتا واسه اینکه اخلاق داشت چون اخلاق در فروشندگی اصلی ترین رکنه

موقع برگشتن این خیابونا رو همه رو کنده بودن میخواستن مجدد آسفالت کنن

خلاصه حسابی خاک خوردم و در حین  برگشت به خونه دیدم که لاستیک عقب طرف شاگرد پنچر شده آخه پنچر نبود وقتی رفته بودم تو تعویض روغنی که فیلتر هواشو باد بگیرم به لاستیکای عقب فشار میومد و انگار که پنچره

رفتم آپاراتی گفت این که پنچر نیست

خلاصه امروز کلا روز ضایع شدن من بود

برگشتم خونه

امشب ساعت ۶ تا ۸ ساختمان داده ها دارم با استاد تاجی

استاد باحالیه اهل شوخیه ولی خوب درس نمیده

تو کلاس فقط من حالیم میشه چی میگه

ببینیم امشب تو کلاس چه اتفاقایی می افته

اینم از امروز من

تا بعد خدانگهدار

نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 13:6 توسط حمید|


۸۹/۹/۲

سه شنبه

ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر شوهر خالم میخواست بره زاهدان

منم باهاش رفتم

پسرخالم امین هم بود با برادر زادش

با پژو ۴۰۵ مدل ۸۴

یه خورده ای اسپرت بود خوشم میومد

امین رانندگی میکرد

عجب شانسی داشتا

جریمه نشد با این که ۱۶۰ به بالا میرفت

برعکس منم جلو نشسته بودم اگه تصادف میکرد داغون میشدم

خوب بگذریم

بالاخره بعد از چند ساعتی رانندگی رسیدیم زاهدان

مثه اینکه عروسی بود

عروسی بلوچ ها

محله شیرآباد جای خطرناک زاهدان

واااااای

خلاصه شام رو خوردیم و داییم که زاهدان خونه داشت اومد دنبالم

رفتم خونش

اثلا خوش نگذشت زنش خیلی کلاس میذاشت

شبش هم تا صبح اینور اونور میکردم خوابم نمیبرد

خلاصه صبح شد و رفتم پیش پسرعموم سیاوش که خیلی پسر بامعرفتیه

دانشجو نرم افزاره ساعت ۱۲ تا ۲ کلاس داشت منم باهاش رفتم کلاس

بعدش رفتیم خوابگاش گوشت قربونی داشت سرخ کردیم زدیم تو رگ عجب فازی داد

بعداز ظهرش رفتیم چهارراه رسولی چند تا سوغاتی گرفتم

وااااااای موقع برگشت تو ایستگاه تاکسی منتظر بودیم ببینیم مسافرای کدوم ماشین دخترن

خلاصه یکی از اون آس هاشو پیدا کردیم

۳ تا بودن نشسته بودن عقب منو سیاوش جلو

دختره خیلی دوس داشت سر صحبتو با کنه که من این افتخارو بهش دادم و راحتش کردم

خلاصه کل کلی راه افتاده بود اون سرش ناپیدا

از بابلسر بود

بقیشونو نمیدونم آخه فقط با یکیشون حرف میزدم

بعد از ماشین پیاده شدیمو هر کی رفت سی خودش

شماره ندادمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه دماغش باحال نبود

خلاصه ما سوار واحد شدیمو اونا هم رفتن تو یه پاساژی

رفتیم خوابگاه وسایلو گذاشتیم و رفتیم خیابون دانشگاهو متر میکردیم

یه نمایشگاه صنایع دستی هم بود رفتیم

با محمد که از فامیلای دورمون میشد رفتیم

البته سیاوش هم بود

رفتیم یه دو ساعتی تو نمایشگاه چرخیدیم و رفتیم خوابگاه دانشگاه شهید مطهری پیش طهماسب

رفتیم قلیونی من نکشیدم اونا کشیدن

بعدشم رفتیم خوابگاه  اینقدر سرد پاهام از پتو میزد بیرون یخ کرده بودم اثلا این دوشبه خواب راحت نداشتم

بعدشم که صبح شد با اتوبوس اومدم به خونه خودمون

آخ قربون خونه برم بعداز ظهری دوساعتی خوابیدم تا سرحال شدم

بعدشم بیدار شدم یکم پی اچ پی کار کردم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 21:59 توسط حمید|


سلام دوستان عزیز

اعیاد گذشته رو به همتون تبریک عرض میکنم

باید خدمتتون عرض کنم این وبلاگ توسط دوستان هک شده بود

که امروز توسط خود بنده پس گرفته شد

از امروز میخوام تموم خاطرات روزانمو واستون تعریف کنم

البته خاطرات از ذهن آدمی پاک میشه

اینجا مینویسم که فراموششون نکنم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 21:20 توسط حمید|



مطالب پيشين
» چهارشنبه 30 یا 31 فروردین 90 تقویم از دستم در رفته
»
»
» سلام

Design By : Pars Skin